فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

257

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

بزرگى و بزرگوارى خانواده‌اش سخن گفت ؛ « تَمَاجَدُوا فيمَا بينهم » : در ميان خود فخر فروشى كردند و هر يك از بزرگوارى خود سخن گفتند . تَمَاجَنَ - تَمَاجُناً [ مجن ] : خود را به شوخى و مسخره‌گى درآورد . تَمَاحَكَ - تَمَاحُكاً [ محك ] الخصمانِ : آن دو خصم با هم ستيز و لجبازى كردند . تَمَاحَلَ - تَمَاحُلًا [ محل ] القومُ : آن قوم نسبت بهم دشمنى كردند ، - تْ بهمُ الدّارُ : آن خانه به آنها دور شد . تَمَادَّ - تَمَاداً [ مدّ ] الرجُلانِ الثوبَ : آن دو مرد پيراهن را از دست هم كشيدند . تَمَادَى - تَمَادِياً [ مدي ] في غَيِّهِ : در گمراهى خود ثابت ماند و لجبازى كرد ، فِى الأَمْرِ : به پايان آن كار رسيد ، - بِنَا السَّفَرُ : مسافرت بر ما دراز شد . تَمَادَحَ - تَمَادُحاً [ مدح ] القومُ : آن قوم يكديگر را ستايش كردند . التَّمَادِي - [ مدي ] : مص ؛ « مع التّمَادِي » : با گذشت زمان ، با مرور ايّام . تَمَارَّ - تَمَارّاً [ مرّ ] القومُ : برخى از آن قوم بر برخى ديگر گذشتند ، - ما بَيْنَهُم : آن قوم با هم به كينه و دشمنى پرداختند ؛ « هما يَتَمَارّانِ » : آن دو مرد با هم كشتى مىگيرند . التَّمَّار - خرما فروش . تَمَارَى - تَمارِياً [ مرى ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم مجادله كردند . تَمَارَسَ - تَمَارُساً [ مرس ] القومُ في الحرب : آن قوم در جنگ با يكديگر پيكار كردند . تَمَارَضَ - تَمَارُضاً [ مرض ] : در حالى كه بيمار نبود به بيمارى تظاهر كرد ، - فى امْرِهِ : در كار خود ناتوان شد . تَمَازَّ - تَمَازّاً [ مزّ ] تِ النيَّةُ بهِ : تصميم و نيّت از او دور شد . تَمَازَى - تَمَازِياً [ مزو ] القومُ : آن قوم نسبت به هم ادعاى برترى كردند . تَمَازَجَ - تَمَازُجاً [ مزج ] الشيئانِ : آن دو چيز بهم آميخته شدند . تَمَازَحَ - تَمَازُحاً [ مزح ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم مزاح و مداعبه كردند . تَمَاسَّ - تَمَاسّاً [ مسّ ] الشيئانِ : آن دو مرد با هم تماسّ گرفتند . تَمَاسَحَ - تَمَاسُحاً [ مسح ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم دوستى كردند يا معامله‌ى خريد و فروش نمودند ؛ « تَمَاسَحُوا عَلَى كذا » : با هم پيمان بستند ؛ « الْتَقَوا فَتَمَاسَحُوا » : به هم رسيدند و با هم مصافحه كردند . تَمَاسَكَ - تَمَاسُكاً [ مسك ] بهِ : به او آويخت و پناه برد ؛ « مَا تَمَاسَكَ أَنْ قَالَ كَذَا » : خويشتندارى نكرد و فلان سخن را گفت ؛ « غَشِيَني امْرٌ مُقْلَقٌ فَتَمَاسَكْتُ » : پيشامدى برايم پديد آمد كه خويشتندارى كردم . تَمَاشَى - تَمَاشِياً [ مشي ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم راه رفتند . تَمَاشَقَ - تَمَاشُقاً [ مشق ] هر يك از آن قوم آن چيز را به سوى خود كشيدند . التَّمَاشُقَ - [ مشق ] : كشمكش و ستيز ، تنازع . تَمَاصَعَ - تَمَاصُعا [ مصع ] القومُ في الحربِ : آن قوم در جنگ با هم پيكار كردند . تَمَاضَّ - تَمَاضّاً [ مضّ ] القومُ : آن قوم با هم نزاع كردند . تَمَاقَتَ - تَمَاقُتاً [ مقت ] القومُ : آن قوم دشمن يكديگر شدند . تَمَاقَلَ - تَمَاقُلًا [ مقل ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را در آب فرو بردند . تَمَاكَرَ - تَمَاكُراً [ مكر ] القومُ : آن قوم يكديگر را فريب دادند . تَمَاكَسَ - تَمَاكُساً [ مكس ] الرجُلانِ في البيع : آن دو مرد در معامله‌ى فروش با هم چانه زدند و جدل كردند . تَمَالأَ - تَمَالُؤاً [ ملأ ] القومُ على الأمرِ : آن قوم در آن امر گرد هم آمدند و به يكديگر يارى كردند . تَمَالَغَ - تَمَالُغاً [ ملغ ] بهِ : او را با سخنان زشت مسخره كرد . تَمَالَكَ - تَمَالُكاً [ ملك ] عن كذا : خويشتندارى كرد و بر نفس خود مسلَّط شد . التَّمَام - [ تمّ ] : تمام ، كمال ؛ « تَمَاماً » : بكلَّى ؛ « بِالتَّمَامِ » : بطور كامل ؛ « فى تَمَامَ السَّاعَة » : در رأس ساعت ؛ « لَيْلَةُ تَمامِ الْقَمَرَ » ( فك ) : ماه شب چهارده ؛ « بَدْرٌ تَمَامٌ » : قرص كامل ماه كه معمولًا در شب چهاردهم ماه قمرى نمايان مىشود ؛ « تَمَامُ عَدَدٍ مَا » ( ع ح ) : آنچه كه از عددى كم كنند تا آن عدد برابر عددى ديگر شود . التُّمَامة - بقيه ، باقيمانده . تَمَانَعَ - تَمَانُعاً [ منع ] الرجُلانِ : آن دو مرد بر سر چيزى با هم پيكار كردند ، - الرجُلَانِ عَنْ انْفُسِهِمَا : آن دو مرد از يكديگر روى گردانيدند و دورى جستند . تَمَاوَتَ - تَمَاوُتاً [ موت ] : آن مرد خود را به مردن زد ، خود را به سستى و خاموشى زد . تَمَاوَقَ - تَمَاوُقاً [ موق ] : آن مرد خود را به حماقت و نادانى زد . تَمَايَحَ - تَمَايُحاً [ ميح ] : آن مرد خميده و متمايل راه رفت . تَمَايَدَ - تَمَايُداً [ ميد ] : آن مرد با لرزيدن يا جنبيدن خم شد . تَمَايَرَ - تَمَايُراً [ مير ] ما بين القوم : در ميان آن قوم فساد و فتنه افكند . تَمَايَزَ - تَمَايُزاً [ ميز ] القومُ : آن قوم پراكنده شدند ، آن قوم بر يكديگر فخر فروشى و منافسه كردند . تَمَايَطَ - تَمَايُطاً [ ميط ] القومُ : ميان آن قوم فتنه و اختلاف افتاد ، آن قوم از يكديگر دور شدند . تَمَايَلَ - تَمَايُلًا [ ميل ] في مشيهِ : آن مرد در راه رفتن خراميد و تكبر كرد ، پالان از روى اسب كج شد . تَمَايَنَ - تَمَايُناً [ مين ] القومُ : آن قوم نسبت به يكديگر دروغ گفتند . تَمَأَّى - تَمَئِّياً السِّقاءُ : مشك آب گشاد و كشيده شد ، - الشرُّ بينَ الْقَومِ : شرّ در ميان آن قوم رخنه افكند .